به خیالم
به خیالم یه صدایی تو تن کوچه ها پیچید
رقصیدن چه نرم و آروم برگای غمزده ی بید
کوچه ی بن بست تاریک پرآواز و هیاهو
گل شب بو دست و دلباز میریزه عطرشو هرسو
بخیالم پنجره ها واشدن دونه به دونه
کاشکی این حس نفس گیر همیشه باما بمونه
پلی از عاطفه بستن چراغا با ظلمت شب
خنده ها قهرو شکستن اومدن به آشتی رو لب
تو پیاده رو نشستن دلای ساده و یکرنگ
غصه ها رو خالی کردن با یه خنده از دل تنگ
چه شکوهی تو شب ماس گرچه تاریکی نمرده
آدما رو تلخ و خسته سر شب خونه نبرده
میشه زیر نور مهتاب بشینیم شونه به شونه
تا لب غزلخون شهر واسمون آواز بخونه .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 11:43 PM توسط ابوالفضل
|
خواستم بگویم کیستم دیدم نگفتنم بهتر است آنکه بامن میماند،خود مرا خواهد شناخت