خدایا...؟

 

                                                             

امشب


در ِ اتاق را بسته ام!


تمام پنجره ها را بسته ام!


حتی گوشهايم را با پنبه پوشانده ام،


تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!


جز سایه خیالم را ...


می دانی :من که نمی دانم چگونه یافتمت


 مي خواهم خودم برايت بنويسم!


مي بيني؟ دیگر خوابم نمی برد


ديگر كارم به جوانب جنون رسيده است!


شب راشکسته ام وروز را به ملاقات فراخوانده ام


سوار بر اسب کلمات گشتم تا رامشان کنم

 

و واژه زیبای سایه را بر تارک قلب بنگارم


ديگر نه شعري مانده ...،


ونه توانی برای سرودن!


تو را می بینم بر پلکان سکوت


ایستاده بر باروی تنهایی

صدایت می کنم ...!

ولی جوابم نمی دهی ...چرا؟!

چه بنویسم...؟

قهر دوري باز گلويم را گرفته است
وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟
نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!