انتظاری بی پایان

 

غروب پاییز   برگهای ریز ریز   در انتظار یک عزیز

 

سالهاست که نشسته ام

 

   اشــک هـایـــم  جـــاریــســت    ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد

 

    آواز غمناک بر زیر لب دارم       قناری ها هم به احترام من نمی خوانند

 

تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست

 

زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست

 

دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست

 

از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست

         وقتی که او بار سفر بست

دل عاشق خود را از من کند و به خاک پیوست !

 

آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

ترسم...

 ترسم تو را عاشق شوم
از حال خود غافل شوم
ترسم که عقلم در بری
مجنونو بی حاصل شوم
ترسم که اسم شب شوی
ورد زبان من شوی
ترسم که در هر نيمه شب
فکر خيال من شوی
ترسم طنين خنده ات آيد که بيتابم کند
وحشی صفت مرغ دلم در بر کشد رامم کند
حوشم برد مستم کند يک لحظه آرامم کند
ترسم کلام دلنشين کايد ز تو خوابم کند
جنگ و نبرد زندگی باز آيد آزارم کند
در هم بپيچند پيکرم بعدم برد خاکم کند
خواهم که در اوج هواس در خلوتی يادم کنی
بعد زنی خوابت برد از ذهن خود پاکم کنی

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای

تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

سلام دوستای گلم دوستتون دارم ازتون میخوام اگه دوست دارید نظرات شخصی خودتونو

در مورد من و وبلاگم بدونم من ناراحت نمیشم هر چی عشقتون میکشه بگین   

Where ever you are I love you

این غزل هم برای ...

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای ...

 

 

 کاش می شد...                 

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد