عید آمد...

لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه

سال نو مبارک

شعرناتمام...

غزلی بايد گفت

غزلی مثل غزل های نگاه تو زلال

که مرا می خواند به چراغانی شبهای خدا.

و من اينگونه نشستم به نياز.

داشتم شعر تو را می گفتم

- شعر بودن با تو -

در غريبانگی آينه ها

رفته بودم که در آغوش خيال خوش تو گم بشوم.

رفته بودم با تو به تماشای زلالی پگاه.

در همان لحظه خوشبخت که نام تو نشست،

روی آسودگی حافظه کاغذ شعر،

قلم تازه نفس از حرکت ماند و نرفت،

قلمم را نامت افسون کرد!

مثل چشمت که مرا.

و چنين بود که شعر تو به پايان نرسيد...

 

کاش میدانستی...

کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
 خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست ...