تبليغاتX
ღ♥ღ ܓܨ ۩ رز سیاه ۩ܓܨღ♥ღ


ღ♥ღ ܓܨ ۩ رز سیاه ۩ܓܨღ♥ღ

تنهایى با ارزشه چون خالی از انسانهاى بى ارزشه

بر سر مزرعه ی سبز فلک


باغبانی به مترسک می گفت :


دل تو چوبین است…


و ندانست که زخم زبان


دل چوب هم می شکند…

....................................................................

امشب خسته تر از همیشه ...
کاش می شد گوشه ای بنویسم :
    خدایا خیلی خسته ام، فردا صبح بیدارم نکن..

تـاریـ خ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391سـاعـ ت 5:6 PM نـویسنده ابوالفضل| |

انسان عادی مثل شهری است،

که صد دروازه دارد،

که تقدیر از هر دری بر او وارد میشود........

اما فرد حکیم مانند کاخی است با یک در،

 که تقدیرقبل از ورود به آن در میزند.

..............................................................................

شنیــده بودم که "خاک سرد است".
ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،
که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را ...


 

تـاریـ خ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391سـاعـ ت 4:23 PM نـویسنده ابوالفضل| |

خــــــــــــــدایا...!!!

کامنـت کـــــــه نمـیذاری

حـــــــداقل یه لایــــــــــــــک بزن تا بفهمم حرفامو میشنـــــــوی!!
 
 .............................................................................................
 
  درگذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست
 
 توپ چون بی دست وپاست
 
 ازاین وآن پا میخورد...
.............................................................................

دکتر علی شریعتی میگه :

دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم

 تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !

تـاریـ خ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391سـاعـ ت 11:56 AM نـویسنده ابوالفضل| |

...

پ . ن : يه وقتايي خودمو بغل مي كنم و مي گم : غصه نخور ديوونه ... من باهاتم 

تـاریـ خ چهارشنبه نهم فروردین 1391سـاعـ ت 11:50 PM نـویسنده ابوالفضل|

آن‌چه آدم‌ها را در کنار هم نگه می ‌دارد،

شباهت‌هایشان نیست ؛

درک و شعورشان است نسبت به تفاوت ‌هایشان...!
تـاریـ خ چهارشنبه نهم فروردین 1391سـاعـ ت 11:49 PM نـویسنده ابوالفضل|

دلم برای تنهایی میسوزد

 

چرا هیچکس او را دوست ندارد

 

مگر او چه گناهی کرده که تنها شده

 

جرم تنهایی چیست ؟ 

 

که هیچکس او را نمی خواهد

 

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت

 

دنبالش دویدم ولی ...

 

او رفته بود.

 

تنهای تنها نیمه شب

 

 او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم

 

از گریه چشمانش قرمز بود

 

 برایش گریستم

 

آخر او از تنهایی مرده بود

 

تنهایی مردو من تنها تر شدم ....

تـاریـ خ چهارشنبه نهم فروردین 1391سـاعـ ت 11:21 PM نـویسنده ابوالفضل| |

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت

 

سرنوشتم اگر این است که می بینم

حکم تغییر قضا را به که باید گفت ؟؟

ای خط خوردگی صفحه پیشانی من !

این همه خط خطا را به که باید گفت ؟؟

تـاریـ خ سه شنبه یکم فروردین 1391سـاعـ ت 2:5 PM نـویسنده ابوالفضل|

تمام بزرگی و مهربانی و لطافتش در بهار هویداست!


سال جدیدتان ، سرشار از عطر وجودش...

تـاریـ خ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390سـاعـ ت 12:11 PM نـویسنده ابوالفضل| |

خداوندادستم به اسمانت نمیرسد

اماتوکه دستت به زمین میرسد


بلندم کن

تـاریـ خ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390سـاعـ ت 8:0 PM نـویسنده ابوالفضل| |

یک وقتایی هست که
باید لم بدی یه گوشه...
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی.
بعدشم بگی:
"به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم!
تـاریـ خ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعـ ت 10:13 PM نـویسنده ابوالفضل|

خدایم اجازه ی نفس کشیدنم را داد ...

ولی من،

انسان...

نفس می کشم و می گویم:

خدایا کجایی؟

تـاریـ خ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعـ ت 12:32 PM نـویسنده ابوالفضل| |

حماقت محض است..بیان دردهایی که نمی فهمند

(هرچند نفهمیدن , مد است این روزها، ..انگار!!!!! )

تـاریـ خ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعـ ت 10:43 AM نـویسنده ابوالفضل|

شمعی روشن کردم
حوالی ِ همیــــن روزها،
که زودتـــــر بیایــــی،
میگـــــویند؛
دعـــــایٍ دیوانــــگان هم،
مستــــجاب میشود...
تـاریـ خ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعـ ت 10:36 AM نـویسنده ابوالفضل| |

وقتی کسی نیست
که به دادت برسه
داد نزن
شاید از سکوتت بفهمند
که چقدر درد و غم تو وجودته !!!


تـاریـ خ شنبه سیزدهم اسفند 1390سـاعـ ت 10:35 AM نـویسنده ابوالفضل|

بودن با کسی که دوستش نداری...
و نبودن با کسی که دوستش داری...
همش ، رنجه !
پس اگه همچون خودت نیافتی ؛
مثل خدا تنها باش...

تـاریـ خ جمعه دوازدهم اسفند 1390سـاعـ ت 11:9 PM نـویسنده ابوالفضل| |

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها بی غم اند.

هر حبابی، دیده ای در جست و جوست،

چون رسد هر قطره، گوید:((دوست!دوست...))

میکنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهرورزان همرهی!


با تب تنهایی جانکاه خویش،

زیر باران میسپارم راه خویش.

سیل غم در سینه غوغا میکند،

قطره ی دل میل دریا میکن،

قطره ی تنها کجا، دریا کجا،

دور ماندم از رفیقان تا کجا!


همدلی کو؟تا شوم همراه او،

سر نهم هر جا که خاطر خواه او!

شاید از این تیرگی ها بگذریم.

ره به سوی روشنایی هایی بریم.

میروم، شاید کسی پیدا شود،

بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟



ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ یکشنبه هفتم اسفند 1390سـاعـ ت 10:8 PM نـویسنده ابوالفضل| |

اين که نامش زندگی است، من را کشت. . .

مانده ام!

آنکه نامش مرگ است با من چه ميکند!.

تـاریـ خ شنبه ششم اسفند 1390سـاعـ ت 9:4 PM نـویسنده ابوالفضل| |

تا لابلای این ثانیه های مندرس نامی از احساس نبرم
من باختم
به خودم
به فرشته های آدم نما
 باختم به شاهزاده شهر قلب های سنگی
...
و حال در گوشه اتاق تنهایی ام حماقت هایم را میشمارم
آرام آرام این جمله زاده میشد:
"سنگ باش تا سنگسار نشوی"

تـاریـ خ شنبه ششم اسفند 1390سـاعـ ت 7:38 PM نـویسنده ابوالفضل|

راه می روم روی برف هایی که از دیشب باریده است ...

اشک هایم صورتم را داغ می کند ...
خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا ببیند ، می گوید :
هوا بیرون خیلی سرد بود ؟؟
تـاریـ خ شنبه ششم اسفند 1390سـاعـ ت 7:35 PM نـویسنده ابوالفضل|

 

بعضی وقت ها سکوت میکنی چون آنقدررنجیده ای
که نمی خواهی حرفی بزنی
بعضی وقت هاسکوت میکنی
چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری
گاه سکوت یه اعتراضه
... گاهی هم به انتظار
اما بیشتر سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو
که تودر وجودت داری ... توصیف کنه.
تـاریـ خ شنبه ششم اسفند 1390سـاعـ ت 7:19 PM نـویسنده ابوالفضل| |

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است، و هر زمزمه ای بانگ عزایی، و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود


"دکتر شریعتی

تـاریـ خ دوشنبه یکم اسفند 1390سـاعـ ت 1:48 PM نـویسنده ابوالفضل| |

دختری به کوروش کبیر گفت: من عاشقت هستم.

 

    کوروش گفت: لیاقت شما برادرم است که از من زیباتراست و پشت سر شما ایستاده!

 

     دختر برگشت و کسی را پشت سرش ندید!

 

   کوروش گفت: اگر عاشق من بودی پشت سرت را نگاه نمی کردی...


برای کشتن یک پرنده نیاز به تیر و کمان نیست

                 بال هایش را که بچینی

                              خاطرات پرواز روزی صد بار اورا می کشد

تـاریـ خ دوشنبه یکم اسفند 1390سـاعـ ت 12:44 PM نـویسنده ابوالفضل| |

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم

تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد

و لغزش هاي گذشته را توشه راه خِرَد سازيم

نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم .

تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيكوست ، و باور كنيم كه چنين خواهد شد

مي توانيم روزي را زندگي كنيم ، دَم را غنيمت شمريم و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم...

تنهایی...

این بار مبلغ قبض موبایلش خیلی کم شده بود
اما اصلا خوشحال نشد

شش هزار و هشتصد...
عددی که تنهایی اش را به رخ او می کشید. 
تـاریـ خ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390سـاعـ ت 2:38 PM نـویسنده ابوالفضل| |

برای تا ابد ماندن باید رفت!!!!

گاهی به قلب کسی!

گاهی از قلب کسی!

گاهی آدم دلش میخواهد کفشهایش رو در بیاورد،

یواشکی ،نوک پا ،نوک پااز خودش  دور شود،

بعد بزند ..... !فرار کند!

فرار کند از خودش!!!

دنیا آدمهایی دارد که سکوت تورا

در برابر ضعف ادبشان به پای نفهمی تو میگذارند

نه بزرگواریت!!!!!!!!

اخلاق سگی خوبیش اینه که،

هیچ گربه صفتی نزدیکت نمیشه!!!!!!!!!!
تـاریـ خ چهارشنبه پنجم بهمن 1390سـاعـ ت 3:2 PM نـویسنده ابوالفضل| |

یک جــایی می رسـد


که آدم دست به خودکشی می زند


نه اینکه یک تیغ بردارد رگـش را بزند...


نــــه!


قید احساسش را می زند

تـاریـ خ شنبه شانزدهم مهر 1390سـاعـ ت 7:10 PM نـویسنده ابوالفضل| |

تنها بودن بهترازباهرکی بودنه

تـاریـ خ جمعه سوم تیر 1390سـاعـ ت 11:56 AM نـویسنده ابوالفضل| |

سلام عشق خیالی من...سلام به تو که از حضورت حرارت آقتابم و از خیالت آرامش مهتاب...عشق خیالی من...چشم به راه تو ام...تویی که می آیی ورای تصور دیگران...و میخواهی از من همه چیزت باشم...تن و روح یکی...و میفهمانی به من که من و تو ما خواهیم شد...عشق خیالی من...تو را دوست دارم...دوستت دارم که تن و روحم را برای خودم میخواهی و احساساتم را برای خودت میدانی..من و تو ما خواهیم شد...نه برای یه ساعت...نه برای یک سال...برای یک عمر....!!!

ای همسر خیالی من....دوستت دارم که با تو به خدایم خواهم رسید...آری..من و تو ما خواهیم شد...تو من و من تو...تا که در آغوش هم آرام گیریم و به خدایمان رسیم...عزیز تنهاییم....ای تو که عشقت را از من الهی خواستی... گذشتی از همه جز من و نخواستی یک لحظه...برای یک چشمک دیگری من را فنا کنی...دوستت دارم...ای تو که اندام ظریف و زیبایت مامن گاه تنم خواهد بود و روح و احساسات لطیفت مرحم دلم...ای عشق الهی من...دوستت دارم...بی تو لحظه ای دنیا را نخواهم خواست که تو دنیای منی...گلهای آفتابگردان عشقت هیچگاه از آفتاب عشق من روی نخواهند گرداند...و در همه ی اوضاع زندگیت من با تو خواهم بود...یک تن...یک روح...یک عشق...عشق الهی من و تو...عشق من تو را برای خودم میخواهم و خودم را برای تو و هر دومان را برای خدا!!!!عشق خیالی من...تو را بدون خدا نمیخواهم همانطور که عشق را بدون تو!!11دوستت دارم...تمام وجودت را میبوسم که با من همراه شدی در راه عشق....عشقی ورای تصور دیگران...عشقی صادقانه...عاقلانه...الهی و پاک...مثل اندام لطیفت...مثل احساس پاکت...سفید و آرام..آه که رنگ سفید را چقدر دوست دارم ...که رنگ روح و جسم توست...دوستت دارم عشق خیالی من.
تـاریـ خ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390سـاعـ ت 6:0 PM نـویسنده ابوالفضل| |

با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛

 چرا که اگر خدایی باشد،

 باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.


(توماس جفرسون)

تـاریـ خ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390سـاعـ ت 8:57 AM نـویسنده ابوالفضل| |

 ....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی…

تـاریـ خ سه شنبه دهم اسفند 1389سـاعـ ت 12:36 PM نـویسنده ابوالفضل| |

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت...

 

من...

در باغ "بی برگی" زادم

و در فقر، غنی گشتم

و از چشمه ایمان، سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن، دم زدم

و در آرزوی آزادی، سر برداشتم

و در بالای غرور، قامت کشیدم...

و از دانش، طعامم دادند

و از شعر، شرابم نوشاندند

و از مهر، نوازشم کردند...

و حقیقت، دینم شد

و خیر، حیاتم شد و کارِ ماندنم

و "زیبایی"، عشقم شد و بهانه ی زیستنم...

 

تـاریـ خ دوشنبه یازدهم بهمن 1389سـاعـ ت 2:51 PM نـویسنده ابوالفضل| |

De$ign: KhanOomi