برای تا ابد ماندن باید رفت!!!!
گاهی به قلب کسی!
گاهی از قلب کسی!
گاهی آدم دلش میخواهد کفشهایش رو در بیاورد،
یواشکی ،نوک پا ،نوک پااز خودش دور شود،
بعد بزند ..... !فرار کند!
فرار کند از خودش!!!
دنیا آدمهایی دارد که سکوت تورا
در برابر ضعف ادبشان به پای نفهمی تو میگذارند
نه بزرگواریت!!!!!!!!
اخلاق سگی خوبیش اینه که،
هیچ گربه صفتی نزدیکت نمیشه!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:2
به قلم: ابوالفضل
|
براي اينکه دفتر نقاشيش سفيد بودمعلم تنبيه اش کرد
غافل از اينکه دخترک
فقط خدايي رو کشيده بود که...همه مي گفتند ديدني نيست ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:36
به قلم: ابوالفضل
|
یک جــایی می رسـد
که آدم دست به خودکشی می زند
نه اینکه یک تیغ بردارد رگـش را بزند...
نــــه!
قید احساسش را می زند
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:10
به قلم: ابوالفضل
|
تنها بودن بهترازباهرکی بودنه
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 11:56
به قلم: ابوالفضل
|
سلام عشق خیالی من...سلام به تو که از حضورت حرارت آقتابم و از خیالت آرامش مهتاب...عشق خیالی من...چشم به راه تو ام...تویی که می آیی ورای تصور دیگران...و میخواهی از من همه چیزت باشم...تن و روح یکی...و میفهمانی به من که من و تو ما خواهیم شد...عشق خیالی من...تو را دوست دارم...دوستت دارم که تن و روحم را برای خودم میخواهی و احساساتم را برای خودت میدانی..من و تو ما خواهیم شد...نه برای یه ساعت...نه برای یک سال...برای یک عمر....!!!
ای همسر خیالی من....دوستت دارم که با تو به خدایم خواهم رسید...آری..من و تو ما خواهیم شد...تو من و من تو...تا که در آغوش هم آرام گیریم و به خدایمان رسیم...عزیز تنهاییم....ای تو که عشقت را از من الهی خواستی... گذشتی از همه جز من و نخواستی یک لحظه...برای یک چشمک دیگری من را فنا کنی...دوستت دارم...ای تو که اندام ظریف و زیبایت مامن گاه تنم خواهد بود و روح و احساسات لطیفت مرحم دلم...ای عشق الهی من...دوستت دارم...بی تو لحظه ای دنیا را نخواهم خواست که تو دنیای منی...گلهای آفتابگردان عشقت هیچگاه از آفتاب عشق من روی نخواهند گرداند...و در همه ی اوضاع زندگیت من با تو خواهم بود...یک تن...یک روح...یک عشق...عشق الهی من و تو...عشق من تو را برای خودم میخواهم و خودم را برای تو و هر دومان را برای خدا!!!!عشق خیالی من...تو را بدون خدا نمیخواهم همانطور که عشق را بدون تو!!11دوستت دارم...تمام وجودت را میبوسم که با من همراه شدی در راه عشق....عشقی ورای تصور دیگران...عشقی صادقانه...عاقلانه...الهی و پاک...مثل اندام لطیفت...مثل احساس پاکت...سفید و آرام..آه که رنگ سفید را چقدر دوست دارم ...که رنگ روح و جسم توست...دوستت دارم عشق خیالی من.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:0
به قلم: ابوالفضل
|
با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛
چرا که اگر خدایی باشد،
باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.
(توماس جفرسون)
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 8:57
به قلم: ابوالفضل
|
....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.
خستهام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
میخواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی…
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 12:36
به قلم: ابوالفضل
|
سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت
تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید
اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت...
من...
در باغ "بی برگی" زادم
و در فقر، غنی گشتم
و از چشمه ایمان، سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن، دم زدم
و در آرزوی آزادی، سر برداشتم
و در بالای غرور، قامت کشیدم...
و از دانش، طعامم دادند
و از شعر، شرابم نوشاندند
و از مهر، نوازشم کردند...
و حقیقت، دینم شد
و خیر، حیاتم شد و کارِ ماندنم
و "زیبایی"، عشقم شد و بهانه ی زیستنم...
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 14:51
به قلم: ابوالفضل
|
امشب
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتی گوشهايم را با پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
جز سایه خیالم را ...
می دانی :من که نمی دانم چگونه یافتمت
مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ دیگر خوابم نمی برد
ديگر كارم به جوانب جنون رسيده است!
شب راشکسته ام وروز را به ملاقات فراخوانده ام
سوار بر اسب کلمات گشتم تا رامشان کنم
و واژه زیبای سایه را بر تارک قلب بنگارم
ديگر نه شعري مانده ...،
ونه توانی برای سرودن!
تو را می بینم بر پلکان سکوت
ایستاده بر باروی تنهایی
صدایت می کنم ...!
ولی جوابم نمی دهی ...چرا؟!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:31
به قلم: ابوالفضل
|
قهر دوري باز گلويم را گرفته است
وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟
نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 0:10
به قلم: ابوالفضل
|
سلام به دوستای عزیزم امروزمیخوام یه تحولی تو وبم بدم میخوام متن یکی از آهنگهای زیبای خواننده محبوب خودم (داریوش) بذارم امیدوارم خوشتون بیاد
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:59
به قلم: ابوالفضل
|
دستام دستام دو کفه ی دعا بود
حرفام حرفام اسم تو و خدا بود
چشمام چشمام به خاک سجده گاه بود
اشکام اشکام رفیق ناله هام بود
افسوس افسوس که اون روزها تموم شد
پاییز اومد هر چی که بود خزون شد
ای داد ای داد گل های باغچه مردن
یاد ما رو با خود به خاک سپردن

+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 11:39
به قلم: ابوالفضل
|
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
انچنانکه فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود
جامه ی اندوه نپوشان هرگز . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 6:32
به قلم: ابوالفضل
|
فقط سکوت میکنم چون خود بلند ترین فریاد است
فریادی از ته د ل
از آنجا که غم سرچشمه میگیرد
گل عشق میروید
و نفرت می جوشد
فقط سکوت میکنم چون به من اجازه ی دیدن میدهد
دیدن هر آ نچه فریاد نمی گذارد ببینم
چشمانم را میبندد و مرا در خشم حل می کند
چقدر زیباست نشانه ی رضایت
پس
فقط سکوت میکنم چون زیبایی را دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 12:57
به قلم: ابوالفضل
|
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 8:22
به قلم: ابوالفضل
|
اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمرهگی
خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادهام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکستهام
اینجا در شهری دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینهام را هر آن میدرد
اینجا من ماندهام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمایی شکستهتر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی
چشمان تو
+
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 14:52
به قلم: ابوالفضل
|
آی آدما.آی آدما
شما مگه دل ندارین؟
که اینطوری قلبه همو
با سنگ و تیشه میشکنین؟
آی آدما.آی آدما
سنگدلی هم حدی داره
وقتی که از عشق میخونین
حقیقتش خنده داره
آی آدما.آی آدما
قرار نبود اینجوری شه
دلها رو بازی بگیرین
علاقتون اینطوری شه
آی آدما.آی آدما
دلم میخواد چیزی بگم
مدتیه خسته شدم
من از شما گله دارم
من میدونم که چی میگین
میگین به من ربط نداره
اما به من وقتی بدین
یه لحظه که عیب نداره
یه روزگاری هم بوده
که آدما با هم بودن
نمیدونم که چی شده
حالا با هم لج افتادن
یه روزگاری قدیما
عاشقو معشوقی بودن
لیلی و مجنونی بودن
شیرین و فرهادی بودن
حالا مثاله عشقه ما
شده فقط اینترنتی
همه فقط چت میکنن
کجاس اون مجنونه لوتی؟!!
کاش که میشد دوباره باز
شمادلارو بشناسین
با همدیگه یکی بشین
_با عشقتون یکی بشین_
آی ادما.آی آدما
نصیحتم همین بود
خواستین گوشش کنین که
حرفه منم تموم شد!!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 19:52
به قلم: ابوالفضل
|

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 20:51
به قلم: ابوالفضل
|
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو که رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمي کردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي کفتر و گنجشک کلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشي ، شده کارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو که نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشکيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر کرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذرکرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم که تو مي دوني،سرخاک
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:37
به قلم: ابوالفضل
|
به خیالم یه صدایی تو تن کوچه ها پیچید
رقصیدن چه نرم و آروم برگای غمزده ی بید
کوچه ی بن بست تاریک پرآواز و هیاهو
گل شب بو دست و دلباز میریزه عطرشو هرسو
بخیالم پنجره ها واشدن دونه به دونه
کاشکی این حس نفس گیر همیشه باما بمونه
پلی از عاطفه بستن چراغا با ظلمت شب
خنده ها قهرو شکستن اومدن به آشتی رو لب
تو پیاده رو نشستن دلای ساده و یکرنگ
غصه ها رو خالی کردن با یه خنده از دل تنگ
چه شکوهی تو شب ماس گرچه تاریکی نمرده
آدما رو تلخ و خسته سر شب خونه نبرده
میشه زیر نور مهتاب بشینیم شونه به شونه
تا لب غزلخون شهر واسمون آواز بخونه .
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 23:43
به قلم: ابوالفضل
|
با اين دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس مي کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگيرم و هيهات
با اين همه افسونگري و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم
گيرم که نهان برکشم اين آه جگر سوز
با اشک تو اي ديده ي غماز چه سازم
تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست
از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم
ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:46
به قلم: ابوالفضل
|

بچه ها ۲۲ساله شدم تولدم مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 15:22
به قلم: ابوالفضل
|
لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه
سال نو مبارک

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:39
به قلم: ابوالفضل
|
غزلی بايد گفت
غزلی مثل غزل های نگاه تو زلال
که مرا می خواند به چراغانی شبهای خدا.
و من اينگونه نشستم به نياز.
داشتم شعر تو را می گفتم
- شعر بودن با تو -
در غريبانگی آينه ها
رفته بودم که در آغوش خيال خوش تو گم بشوم.
رفته بودم با تو به تماشای زلالی پگاه.
در همان لحظه خوشبخت که نام تو نشست،
روی آسودگی حافظه کاغذ شعر،
قلم تازه نفس از حرکت ماند و نرفت،
قلمم را نامت افسون کرد!
مثل چشمت که مرا.
و چنين بود که شعر تو به پايان نرسيد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 8:36
به قلم: ابوالفضل
|
کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست ...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:50
به قلم: ابوالفضل
|
چه آرام در خود شکستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من
با تو آرامم پس از این به خدا
گریه نکن دل بیتاب از بیخبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای…
با من و دل تو بگو چه گذشت؟
با دل زار و شکستهی من؟
پر بکشد به هوای تو آه،
کی برسد تن خستهی من
چه سازد دل تنگ دیدار؟
چه گوید با عکس دیوار؟
نشیند به هوای تو دل
تا که بازآیی گل گمشدهام
گریه نکن دل بیتاب از بیخبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای…
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 0:4
به قلم: ابوالفضل
|
رفیق من سنگ صبور غم ها به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچ کس نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
اگر بیای همون جوری که بودی کم می یارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شدم هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پرشدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه
تنهایی بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر چه. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هیچ کس نیوم
گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره نمی خوام با من بمونی تو حالا تو
روزگارم دیگه جایی نداری تویه این قلب شکسته زندگی با تو محاله تو همونی
که میگفتی زندگی با من خیلی قشنگه نمی دونستم که حرفات همش از روی
نیرنگه حالا اینو می دونم گرچه حالا خیلی دیره زندگی با تو محاله تنها شنیدم
از همه که تو وفا نداری دارم تو چشمات میبینم می خوای که جا بذاری منم
یکی مثل همه تو قلب تو شلوغه گریه نکن که گریه هات برای من دروغه
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 8:0
به قلم: ابوالفضل
|
روز زندگی.شبهای دلواپسی.پروازهای ناتمام.ساعتهای به انتظار نشسته وامیدهای روشن
را دوست دارم.طلوع تو آغاز روز دیگری است.ای شرح تمام خوبی ها سررشته همه عشقها
دلیل شادابی گل ها ندای تقدیس و ستایش عاشقان در بهاران با تو من بهارم.خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه
نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می
باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون
بود ... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 17:29
به قلم: ابوالفضل
|
از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم
نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم
بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم
شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم
همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را
در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را
نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد
یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد
بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست
بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:3
به قلم: ابوالفضل
|
نام : انسان
نام خانوادگی: آدمیزاد
نام پدر : آدم
نام مادر : حوا
ساکن : کهکشان راه شیری- منظومه شمسی - زمین
لقب : اشرف مخلوقات
نژاد: خاکی
صادره از : دنیا
مقصد : آخرت
ساعت حرکت پرواز: هر وقت خدا بخواهد
مکان : بهشت اگر نشد جهنم
وسایل
مورد نیاز: دو متر پارچه سفید- عمل نیک- انجام واجبات- امر به معروف و نهی
از منکر- دعای والدین و مومنین- نماز اول وقت- ولایت ائمه اهار(سلام الله
علیهم) اعمال صالح و تقوا
توجه : از آوردن بار اضافه از قبیل : حق الناس ، غیبت ، دروغ و ... جدا خودداری نمایید
خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس وزکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید
ضمنا از آوردن ثروت ، مقام ، ماشین ، حتی داخل فرود گاه خودداری نمایید
حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین ، سنگ قبر گران تجملاتی ونیز مراسمهای پرخرج خودداری کنند
جهت یادگاری اموال خود را قبل پرواز برای فرزندان خود مشخص کنید
برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص ) مراجعه نمایید
در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل نمایید
الف) سوره بقره آیه 186 - ب) سوره نسا آیه 45- ج) سوره توبه آیه 119 - د) سوره اعراف آیه 55
با تشکر
سرپرست کاروان : جناب حضرت عزرائیل
تهیه و تنظیم : سر نوشت الهی
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 19:8
به قلم: ابوالفضل
|